X
تبلیغات
در حوالي كوير - یاد قدیما 1

در حوالي كوير

استفاده از مطالب وبلاگ با ذکر منبع ازاد است.

یاد قدیما 1

درست چاشت روز 15 شهریور به دنیا آمدم. در روزی که نان می پختند. احتمالاً آن روز جمعه بود  . خانه­ی ما مطبخی بزرگ داشت که هر چند هفته یک بار فامیل­ها آنجا جمع می­شدند و نان می­پختند.آرد از ما بود. مادر بزرگ نان پهن می­کرد و زنی به نام کبری خانم نان را به تنور می­بست. این کبری قیافه و رفتاری مردانه داشت سیگار می­کشید و شغلش همین بود. دایی­ام احمد ، نان را از تنور بیرون می­آورد. غروب که می­شد ، دایی و مادر بزرگم چند نان برمی­داشتند و می­رفتند. اما کبری خانم علاوه بر نان مزد هم می­گرفت. مادرم نان­ها را برمی­داشت و به اتاق می­برد. چادرشبی بزرگ پهن می­کرد و نان­ها را روی آن می­انداخت تا اندکی سرد شود .

 گاهی بنا به فصل شلغم یا هندوانه­ای برای اهل مطبخ می­برد. معمولاً روزهای نان پختن ، ظرفی برای پخت آبگوشت بالای تنور قرار می­دادند. ظرفی سنگی به نام بُرمه  و یا فلزی به نام دیزو. در یکی از این بارهایی که مادرم نان به اتاق برد حس کرد کودکی در حال به دنیا آمدن است و بی­کمک به دنیا آمدم. اهل مطبخ چون دیر آمدن مادرم را حس کردند پرس و جو کردند و پیغام­ بری خبر آورد که من آمده ام . یکی به دنبال آب می­گردد . در گوشه­ی اتاق ظرفی می ­یابد و بعد از شستشو متوجه  می­شوند گلاب است!

خانه­ ی ما بزرگ بود و قدیمی. پدربزرگم ارباب حسین آن خانه را که 2 هزار متر وسعت داشت حوالیِ سال 1300 به قیمت 500 تومان خریده بود و در همان جوانی فوت کرده بود. می­گویند او مرد زورداری بود و دو جوال جو را بغل می­گرفت و دور حوض خانه می چرخید .روزی خر ارباب می­میرد. دٌم خر را می­گیرد و در یکی از خرابه­های محله دور می­اندازد و مقداری خاک هم رویش می­ریزد.  اما چند نفر به سراغش می­آیند و می ­گویند ارباب ! خر را به  بیابان ببر تا اذیت نشویم . و او به تنهایی خر را که سنگین شده  روی زمین می­کشد و بیرون از شهر می ­اندازد و بازمی ­گردد و یک روز بعد از دنیا می ­رود. آیا فشار کاری سخت باعثِ مرگ می شود! و یا بعد از عرقریزانِ خربرون، اینچنین جوانانه از دنیا رفته است.

خانه ­ای که ما در آن زندگی می­کردیم بزرگ بود و با یک درب چوبی به  خانه ی همسایه وصل می­شد رضاخانی­ها و محمد رضایی­ ها و نعیمی های فعلی ، ساکن خانه ی همسایه و متصل  بودند . خانه­ی ما دو بخش آفتابرو و نساقته داشت . حیاط آن خطایی  بود و ما به آن مهتابی می­گفتیم. ساختمان بخش نساقته قدیمی و متعلق به زمان نایبی­ها بود. بزرگترین سرداب این بخش تِنِبی نام داشت و 28 پله می­خورد. زیر این سرداب قناتی پرآب در حال گذر بود و در تابستان و زمستان هوای سرداب را متعادل نگاه می­داشت.آن گونه که قدیمی ها می گفتند حوضی سنگی و یک تکه، داخل سرداب بود. و آب با لوله ای به آن متصل بود که بعدها گروهی این حوض را می کِنند و می برند.

 در زمان خروج نایب حسین کاشی ، ارباب محمود نماینده  ­ی او در بیدگل در این خانه سکونت داشت. مادرم همیشه با یک واسطه قصه­هایی مختلفی از نایبی ­ها و نماینده ­شان محمود خان - تعریف می­کرد. مثلاً روزی یکی از آنها فرشی را از خانه ­ای می­دزد و به این خانه می­آورد و هنگامی که در برابر چشم همگان باز می ­کند کودکی خردسال در آن پیدا می­ کند گویا راهزن به خانه ای می رود و بی توجه به آن که در آن طفلی آرمیده آن را لوله می کنند و به این خانه می آورد و یا روزی پدربزرگ مادریم - ارباب صفرعلی - از خانه بیرون می­رود و وقتی برمی­ گردد متوجه می­شود قاطرش را نایبی­ها دزدیده ­اند به تعقیب آنها می­پردازد. گروه شورشی در حوالی روستای ریجِنِ ابوزیداباد اتراق می­کنند. شبانه به سراغ قاطر می­رود افسارش را باز می­ کند اما نایبی ­ها متوجه می ­شوند و با مشت و لگد به جانش می ­افتند و عاقبت یکی دلش به رحم می­آید و او را روی قاطر می­اندازد و  قاطر  را  هِی می­کند و روز دیگر قاطر و سوارِ نیم ­مرده به خانه می­رسند.

 آن روزها مثل حالا جنگ سنت و کالاها و وسایل جدید بود.در خانه­ی ما که هفت ، هشت خانواده زندگی می­کردند. تنها یک شیر آب و یک دستشویی بود. فاصله­ی این شیر و دستشویی هم حدود 50 متر بود.خانه­ی ما یک چاه آب داشت که برای استفاده ­ی حیوانها بود. دستشویی­ هم پر بود از سوراخ و سنبه . سقفش آسمان بود و دربش پرده. یک بار که کلاس اول بودم و در کوچه مشغول بازی، با عجله به خانه آمدم تا به دستشویی بروم. تا پرده­ی دستشویی را کنار زدم ماری دیدم که حلقه زده بود!!

حالا که صحبت مار شد باید اضافه کنم در خانه­ی ما مارهای زیادی زندگی می­کردند. مثلاً یک روز تابستانی که مشغول خوردن نهار بودیم ماری از کنارمان رد شد و البته آن قدر عادی بود که از جایمان بلند نشدیم. هر چند دیوارهای خانه آن قدر سوراخ سنبه داشت که مطمئن بودیم اگر به سمتش هجوم ببریم دستمان به مار نمی رسد. یا یک بار دیگر ماری گنجشکی را خورده بود و چند گنجشک دور و برش سر و صدا می­کردند .که یک نفر به سراغ مار رفت و او را کشت و جسد گنجشک را از شکمش بیرون آورد. من هیچ وقت نشنیدم که این مارها فردی را نیش زده باشند.

خانه ی ما جانوران دیگری هم داشت. مثل عقرب- که یک بار برادرم را نیش زد   و موش . برادرم می گوید پدرمان در گرفتن موش شیوه ی انحصاری داشت. به نظر می رسد آن روزها کتاب گینس منتشر نمی شد تا این شیوه ثبت شود. آن روزها در یکی از اتاقهای خانه بخشی به نام پّرگِه داشت. معمولاً تاقچه ی خانه های قدیمی نیم  متر عمق داشت. گاه در خانه های کشاورزی یکی از این تاقچه ها را از پایین می چیدند تا مخزنی برای نگهداری جو باشد. بالای این پرگه ها باز بود و گونی جو را در آن می ریختند و بعد کم کم آن را برای مصرف روزانه ی دامها بر می داشتند. گاه موشها راهی به این پرگه ها می یافتند. پدرم با نخ آستینهایش را از بالای بازو می بست و دستش را در پرگه حرکت می داد. موشهای گیج که خطری را احساس کرده بودند از دستش بالا می رفتند و بعد او با دستهای مخالف آستینهایش را می گرفت و راه بازگشت موشها را می بست و به حیاط که روشن بود می آمد با دقت یکی یکی موشها را بیرون می آورد و محکم به زمین می زد.

 البته در آن روزگار شبها کوچه ها روشن نبود. بنابراین بعد از غروب خورشید کوچه پس   کوچه ها شاهد عبور و تاخت و تاز شغال و سگ بود. کودکی شش ساله بودم و بامداد یک روز تابستان به تنهایی در پشه بند خفته و دیگران هر یک به سراغ کاری رفته بودند . سگی وارد خانه می شود و به اتاق سر می زند دور پشه بند می چرخد که اهل خانه متوجه می شوند و با سر و صدا او را فراری می دهند. !! آن روزها و سالهای بعد  شایع شده بود سر و کله ی موجودی به نام بچه خوره پیدا شده است که خون نوزادهای تنها را             می مکد. رمزآلودترین جای محله حمام اوسا محمود کجایی بود. من فکر می کردم باید بچه خوره روزها در جایی از این حمام پنهان شود.

مجموعه حمامهای اوسا محمود 3 حمام جداگانه داشت.و برای رفتن به هر حمام باید ده پله از سطح زمین پایین می رفتیم. من معمولاً با برادرم به حمام می رفتم. آن روزها کاپشن نبود. و بیرون آوردن هفت هشت  ژاکت با یقه های تنگ حکایتی داشت. یکی از نکات جالب این حمامها حضور سوسک در دستشویی بود. یک بار که نگاهم به آنجا افتاد دیدم تمام سطح دیوارها از سوسک پوشانده شده است. و باز شدن درب و ورود نور باعث شده تا  سوسکها موج مکزیکی راه بیاندازند. یک بار هم پسر اوسا  توی دستشویی پیف پاف زده بود و یکی دو حلب 17 کیلویی سوسک از یک دستشویی که مساحتش بین نیم تا یک متر بود جارو کرد و در چاه ریخت.

 پدر و مادرم سواد نداشتند.اما هر دو به علم و تحصیل توجه می­کردند . پدرم گاهی که به کاشان و یا قم می­رفت کتاب می­خرید تا بچه­هایش برایش بخوانند.کتابهایی مثل زردپری و سبزپری ، چهل طوطی ، مختارنامه و دیوان پروین اعتصامی برخی از کتابهای خانه­ی ما بودند. او دلی پاک داشت و به حلال و حرام توجهی خاص. آن روزها تقریباً تمام دشتهای آران و بیدگل ارباب و رعیتی بود. و البته بسیاری از این اربابها کاشانی بودند. این اربابها برخلاف داستانها، آدمهای مغرور و زورگویی نبودند. آن روزها  نه شهرک صنعتی بود تا افراد سرمایه­دار کارخانه بزنند و نه بازار بورس بود و نه خرید و فروش زمین و ملک و بساز و بفروشی رواج داشت. افرادی که سرمایه­ای داشتند چند ساعت از آب یکی از دشتها را می­خریدند و به کشاورز و رعیت می­دادند. کشاورز یک سال روی زمین زحمت می­کشید و هنگام برداشت درصدی از محصول را به ارباب می­داد. ارباب دلخوش بود که هر ساله میوه­ی تازه که آن روز نوبر بود به دستش می­رسد و می­تواند جو و گندم را یا بفروشد و یا آرد کند و مصرف سالانه­اش باشد و مهمتر اینکه اصل سرمایه که سهم آب بود برایش محفوظ می­ماند.

در سال 1350 با اجرای طرح اصلاحات اراضی نظام ارباب- رعیتی برچیده شد. آن روزها گروهی مامور شدند و به دشتها آمدند و پرسیدند آیا این مزرعه ارباب رعیتی است یا اجاره­ای و هر که می­گفت من رعیتم و مالک ، ارباب . صاحب زمین می­شد . بیشتر کشاورزان آن روزها با استفاده از این قانون!! صاحب زمین شدند اما پدرم اصرار کرد که صاحب زمین اینجا را به من اجاره داده و نخواست مالک باغ و زمینهایی شود که سالها در آن عرق ریخته بود . عیب این قانون آن بود که برای فردی که سرمایه­گذاری کرده و زمین و باغی خریده و به کشاورزی اجاره داده هیچ حقی قائل نبود.

در سالهای 56 تا 59 تب خبر زیاد شده بود. ما نه رادیو داشتیم نه تلویزیون.و برای تماشای تلویزیون به خانه ی همسایه احمد محمدرضائیان  می رفتیم. ما او را احمد میرزا صدا می زدیم. مرد خوش اخلاقی بود و ده دوازده تا دختر و پسر داشت. البته ما شبها با برادرم که 3 سال از من بزرگتر بود پای اخبار یا برنامه های دیگر می نشستیم. آن زمان تلویزیون فقط 2 شبکه داشت. اما جادوی تصویر و نبودن هیچ سرگرمی موجب می شد 2 کودک دبستانی ساعتی در خانه ی همسایه تلویزیون تماشا کنند.- به ویژه برنامه هایی مانند اخبار و یا گزارش مجلس شورای اسلامی یا مجلس خبرگان!!!-

اولین خاطراتی که از کودکی به یاد دارم از کلاس اول و یکی دو سال قبل از آن است. من یک سال دیر به مدرسه رفتم. دلیل آن را هیچ گاه نفهمیدم. اولین روز ماه مهری که همه­ی بچه­ها به مدرسه رفتند من در کوچه بازی کردم. روز بعد برادر بزرگترم دستم را گرفت و با آن قدمهایِ بلندش با عجله مرا به سمت مدرسه کشاند. شاید اگر یک لحظه دستم را رها می­کرد فرار می­کردم و یافتن من یک روز به درازا می­کشید. می­توانستم ظهر به خانه نیایم و یا پنهانی بیایم و از سفره نانی به بغما ببرم.  اما شب باید بازمی­گشتم. مدرسه برایم نامی هراس ناک داشت و البته بود. در همان روزهای اول مدرسه و در صف صبحگاه نیمکتی را جلوی صف گذاشتند و کودک بینوایی روی آن خوابید و دو نفر از پنجمی ها پایش را نگه داشتند و معاون حسابی او را تنبیه کرد. کلاس دوم که بودیم معلمی داشتیم که به شیوه ای دیگر تنبیه می کرد . او به تعداد دانش آموزان درس نخوان یا آنها که دیر آمده اند و یا مشق ننوشته اند سکه روی بخاری می چید و وقتی پولها سرخ می شد آنها را در کف دانش آموز می انداخت و بعد مشت دانش آموز را نگه می داشت که پول را روی زمین نیندازد.

آن روزها سر و صدای انقلاب را هم می­شد شنید. من گاهی در این راهپیمایی­ها شرکت می­کردم و یک بار در این رفتنها و فرارها کفشِ خود را گم ­کردم.

. کلاس اول ابتدایی بودم که انقلاب پیروز شد.بسیاری از روزهای آن سال مدرسه تعطیل بود. وقتی به کلاس دوم رسیدم بیماری پدرم شدت گرفت و روی تختی فنری خوابیده بود. من هم شیطان بودم. بنابراین چند ماهی به خانه­ی دایی ام تبعید شدم. زن­دایی­ام فکر می­کرد نوکر برایش آمده است. بسیار زور می­گفت اما کتک زن نبود. خانه­ی دایی ام محله­ی جلال­آباد بود.گاهی جمعه­ها به خانه برمی گشتم . تا آن که یک روز که به خانه برگشتم همه جا سیاهپوش بود. حالا مادرم مانده بود و چهار پسر و 3 دختر که پسر بزرگ در سربازی بود. پدرم مال و اموال زیادی باقی نگذاشته بود اما خانه­ای بود و مزرعه­ای و نامی نیک. برادرانم به صحرا می­رفتند و خواهرانم در خانه قالی می­بافتند. پدرم را در شاهزاده هادی دفن کردیم. یادم هست کنار قبر ایستاده بودم و به ریختن خاک نگاه می­کردم. روز بعد در حسینیه توده مراسم ختم برگزار شد. در آن مجلس پسر بابا جعفر که بابای مسجد و حسینیه­ی محل بود به من اجازه داد تا هنگام چای دادن ، برای اولین و آخرین بار قند بدهم.

مادرم سفارش کرده بود هیچ چیزی از دستِ مردم نگیریم و یک بار که یکی از همسایه­ها کبابی پخته بودند و لقمه­ای به دستم داد با ناله و نفرینش روبرو شدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:21  توسط علی رضا توحيدي  |